دلت گاهی میگیرد؛ چرایش را هم نمیدانی. دفتر شعرت را باز میکنی تا چند بیتی بخوانی و دلت آرام شود…. و باز دلت آتش میگیرد و بغضت… قسمت تو این بود و به شکرانهاش سجدهای شکر…
و ناگهان خبری دردناک آوردند ز رد پای تو یک مشت خاک آوردند
هنوز باورم این بود باز میگردی برای باورم اما پلاک آوردند
تو زنده بودی و آن ها ز مردنت گفتند پلاک یخ زدهای را ملاک آوردند
از آنچه آه! به جا بود استخوان هایت برای سرمهی چشمان تاک آوردند
به اشک و آه قسم، میهمان خورشیدی که از تو خاطرهای تابناک آوردند
برای کوچهی بیاسم و بینشانی ما به احترام تو یک اسم پاک آوردند
صدای زنگ درآمد دوباره میدانم ز رد پای تو یک مشت خاک آوردند
*شعر از ابراهیم ابوالحسنی* جمله خیلی زیبایی بود...........
ارسال نظر
کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند. اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
چرایش را هم نمیدانی.
دفتر شعرت را باز میکنی تا چند بیتی بخوانی و دلت آرام شود….
و باز دلت آتش میگیرد و بغضت…
قسمت تو این بود و به شکرانهاش سجدهای شکر…
و ناگهان خبری دردناک آوردند
ز رد پای تو یک مشت خاک آوردند
هنوز باورم این بود باز میگردی
برای باورم اما پلاک آوردند
تو زنده بودی و آن ها ز مردنت گفتند
پلاک یخ زدهای را ملاک آوردند
از آنچه آه! به جا بود استخوان هایت
برای سرمهی چشمان تاک آوردند
به اشک و آه قسم، میهمان خورشیدی
که از تو خاطرهای تابناک آوردند
برای کوچهی بیاسم و بینشانی ما
به احترام تو یک اسم پاک آوردند
صدای زنگ درآمد دوباره میدانم
ز رد پای تو یک مشت خاک آوردند
*شعر از ابراهیم ابوالحسنی*
جمله خیلی زیبایی بود...........