.: طلـوع آخـر:.

...طلـوعِ صبحِ شـبِ یلـدای انتـظارم آرزوسـت..
.: طلـوع آخـر:.

بِسْـمِ اللهِ الَّـذِی لا یَنسَـے مـَن ذَکـره...

"جمکــــــران"
خودش را بـرای تـو ساخـت
و مسجـد شد
مـن امـّا نه هنـــــوز!

₪ ₪ ₪ ₪ ₪ ₪ ₪ ₪

تـو بـه آرزوی مـن رسیـدی!
نمی دانـم رسیـده ام به آرزوهـایـت یـا نـه؟
ای شهیـد...


نوشتـــــه هایـم
بغـضِ مکتـوب اسـت...


!کپے نوشتـه ها با ذکر طلـوع آخـر!


تـا قـضـا نشـدم بخـوان مَـرا...🍃

طَـأْطَـأَ کُـلُّ شَـرِیـفٍ لِشَـرَفِـکُـــــــمْ...
35 درصد جـانبـازی تـو هـدیـه فـرزنـد شهیـدی بـود

کـه لحظه هـای  با ب ا ب ا بـودنش را بـه من بخشیـد..!

نظرات  (۱)

۲۴ آذر ۹۱ ، ۱۴:۱۳ آسمون هفتم پدرم
دلت گاهی می‌گیرد؛
چرایش را هم نمی‌دانی.
دفتر شعرت را باز می‌کنی تا چند بیتی بخوانی و دلت آرام شود….
و باز دلت آتش می‌گیرد و بغضت…
قسمت تو این بود و به شکرانه‌اش سجده‌ای شکر…

و ناگهان خبری دردناک آوردند
ز رد پای تو یک مشت خاک آوردند

هنوز باورم این بود باز می‌گردی
برای باورم اما پلاک آوردند

تو زنده بودی و آن ها ز مردنت گفتند
پلاک یخ زده‌ای را ملاک آوردند

از آنچه آه! به جا بود استخوان هایت
برای سرمه‌ی چشمان تاک آوردند

به اشک و آه قسم، میهمان خورشیدی
که از تو خاطره‌ای تابناک آوردند

برای کوچه‌ی بی‌اسم و بی‌نشانی ما
به احترام تو یک اسم پاک آوردند

صدای زنگ درآمد دوباره می‌دانم
ز رد پای تو یک مشت خاک آوردند

*شعر از ابراهیم ابوالحسنی*
جمله خیلی زیبایی بود...........

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

ابزار هدایت به بالای صفحه